تبليغاتX
دنیای کودکی پرنسس

دنیای کودکی پرنسس سایــــنا
........... به دنياي مـــــــــــــــــــــــــن خوش اومديـــــــــــــــــــــــن ...........

خب ! مث اينكه فعلاً كار ، كار خود باباييه ... هر چي وايساديم مامان نيومد كه نيومد اين وب منو آپ كنه ، ديگه آويزون خود بابايي شدم ...  (البته مگه من ميزارم تو خونه مامان دست به سيستم بزنه )

از كجا شروع كنيم ؟ از ۵ ماه پيش ! خلاصه و تصويري :

اما قبل از اون بگم كه من :

پرنسس ساينا ؛ يك سال و هشت ماه و سيزده روزمه و ۱۱ كيلو وزن دارم و قدم ۸۷ سانتي متره و كلي بزرگ شدم و حرف ميزنم و جملات دو يا سه كلمه اي رو به شيريني هر چه تمامتر ميگم و تا دلتون بخواد شيطوني ميكنم ...

= بابا جون و مامان جون و عزيز و آقا و  اسم عموها و عمه و كل بچه هاي فاميلو ميگم درحد تيم ملي ...

= وقتي ميخوام دل ماماني و باباييو بدست ميارم همچين كشيده ميگم "مامان جووووووووون" يا "بابا جووووووووون" كه هرگز با هيچگونه مقاومتي روبرو نميشم

= يه خورده حوصلم تو حال و پذيرايي كه سر بره فيلمي دارم من ! پا ميشم و دست بابايي يا وقتي نيستش ، مامانيو ميگيرم ميگم "پا شم" (يعني پاشو) ... بعد ميگم "دست" (يعني دستمو بگير) ...بعد با هر كس و هرچيزي كه دور و برم باشه باي باي ميكنم ، انگار كه ميخوام برم سفر ... بعد ميبرمشون تو اتاقو ميگم "بابا سي دي" ... سي ديمو ميزاريمو و همزمان انواع بازيها مث قاشيني (نقاشي) ، اتل متل توتوله و توپ بازيم ميكنيم . وقتيم جلو تلوزيون خسته ام ميگم "بالش" تا دراز بكشيم و بخوابم .

= ضمناً يه سرخكم گرفتم ، توپ ! يه چند روزي تب و لرز و بهم ريختگي داشتم كه نگو . طفلك مامان جونم چقده زحمت و بي خوابي كشيد ... بوس بوس مامان جونم

 

حالا خلاصه داستان ماههاي قبل :

- خرداد ماه امسال بود كه ديگه تونستم تنبليو بزارم كنار و درست و حسابي شيشه شيرمو خودم بگيرم دستم :

 

 

- بعدش با اينكه يه كم دير شده بود وقت آش دندونم شد و همسايه هاي بابا بزرگ و عزيز حالشو بردن :

  

 

- بعد از آش دندونم ؛ سير رشدمو با سرعت بيشتري سپري كردم و تونستم با قاشق غذا خوردنو ياد بگيرم :

 

 

- تيرماه ، امام رضا (ع) طلبيد و همراه بابايي رفتيم چند روزي ماموريت مشهد . جاتون خالي خيلي خوش گذشت :

     . توي اتاق بزرگ هتل هماي مشهد چه بلاهايي كه نسوزوندم :

 

     . يه عطر خوشكل و خوشبوي كودكانه كَلو ، بابايي از همون لابي هتل واسم خريد ... اينقده دوسش دارم كه هر وقت از خونه ميخوايم بريم دَ دَ ، دم در جلوي عطرم وا ميستم و ميگم "عطر" :

 

     . طرقبه هم آب و هواش اينقده خوب بود كه عمرا حاضر نبودم يه ثانيه يه جا بشينم ... اینم سندش :

 

     . روز آخرم كه راضي نبودم چمدونمونو جمع كنيم ، اينجوري مخالفت خودمو اعلام كردم :

 

 

- چند باريم رفتيم پارك سر خيابون عشق وحال ... به اندازه ۳ تا آدم بزرگ ميدو َم وقتي ميرم اونجا :

 

 

- كتابم كه مثل نقاشي عشقمه ... بعضي وقتا به زبون خودم از رو كتاب شعر ميخونم  فك نكنين الكيا ! تو شعرام اسم اونايي كه تو كتابه هستنو ميارم ، اونم با چه حسي :

 

     . اينم قاشيني (همون نقاشي) :

 

 

- بابا جون و مامان جون واسم مبل چرمي كوچولو و اسب لاستيكي خريدن تا شايد يه كم با نشستن روشون آروم بگيرم  :

 

 

- و در آخر ، امروز كه با مامان جون رفتيم يه سر كوچولو به اداره بابايي زديم ... اگه بدونين چقده شيطوني كردم اونجا :

 

 بازم از طرف همین بابايي كه دير به دير مياد آپ ، عذر ميخوام .

دوس جونا ! دوستون دارم ... يه عالمه 

[ سه شنبه 3 آبان1390 ] [ 21:47 ] [ س.شريفي (بابایی) ]
داره کم کم باورم میشه که عاشقت شدم ...

                                از اینکه عشقو به من دادی مدیون توام ...

                                          عزیزم قصه نخور به پای عشقت میشینم ... 

                                                                                             به خدا عاشقتم عوض نمیشم همینـــــــــــــــم  

  

البته خود من که نـــه !!  باباجون و مامان جون   و    عمـــاد طالب زاده و بــــــراد  ...

چند شب پیش بابایی و مامانی که نمی دونم چه جوری ، ولی یه جایی یه چن ساعتی با عماد طالب زاده بودن ، که بدجنسا منو نبردن  آخه من خیلی دوسش دارررررررررررررررررررم   میدونین با اون آهنگه که یه خوردشو اون بالا نوشتم ، چقد میرقصم ؟!

باز خدا رو شکر که واسم امضاشو گرفتــــــــــن ... 

[ سه شنبه 19 مهر1390 ] [ 14:19 ] [ س.شريفي (بابایی) ]
اول سلااااااااااااااااااااااااااااااام ... هزار تا سلام ...

اگه گفتین قاشینی چیه ؟!

خودتونو اذیت نکنین . اگه خودم نگم نمی فهمین . حروف قاشینی رو جابجا کنین میشه :

.... نقاشی ....

آره ! نقاشی ... چیزی که این روزا عشق منه . کلی باهاش سرگرم میشم و دوسش دارم .

بابایی میخواد یه گالری از نقاشیای من بزاره تو وبلاگم . چقد خوب میشه !!!

خلاصه کلی بزرگتر از پست قبلیم شدم . کلیم شیطون تر ! واستون کلی چیز میخوام تعریف کنم . اما تو این پست نه ! آخه یه جورایی این پسته آموزشیه . مامان جونم داره یاد میگیره چه جوری جور مشغله بابا رو بکشه و زود بزود بیاد آپ کنه وبمو ...

پس منتظر پست بعدی من باشییییییییید ! زود زود ...

[ سه شنبه 5 مهر1390 ] [ 0:35 ] [ س.شريفي (بابایی) ]
من الان یک سال و ۴ ماه و ۲۱ روزمه ... ! (از اون بالا تقلب کردم)

خیلی خیلی خیلی زیاد شیطون شدم . عمراً وقتی بیدارم ۵ ثانیه بتونم آروم یه جا بشینم ... مامان بابایی میگن یعنی همه دخترا اینقده شیطونن ؟!

  

خلاصه بگم که دارم کم کم واسه خودم خانمی میشم :

- وزنم الان ۱۰ کیلو و ۱۰۰ گرمه و قدمم نمیدونم راستش چقده الان (فک کنم ۷۸ سانته) .

-  ۸ تا دندون درآوردم تا حالا ، باقیشم تو راهه .

- راه میرم در حد تیم ملی . عشقم اینه که با بابایی بدو بدو کنم و توپ بازی . به توپ بازی میگم : توپ توپ !

- حرف زدنمو دیگه نگو ! زبون دارم چه زبونی ... دیگه همه چیو تکرار میکنم . کم کم خواسته هامو هم میتونم یه کلمه ای بگم. شیر بخوام میگم "شیر" ، غذا بخوام میگم "بَ به" ، حوصلم سر بره یا اساسا بابایی بیاد خونه میگم "دَ دَر" ، فیلم بخوام ببینم میگم "کاتی" (همون کارتن) ...

- تازه یاد گرفتم هر چیزی که نمیشناسمو بهش اشاره میکنم ، میپرسم : "این چیه" ؟! گاهی وقتام شورشو در میارم

- پارک و شلوغی رو خیلی دوس دارم . پارک که میریم یا سر سره بازی میکنم بدون ترس ، یا تند تند میدووم دور پارک و وقتی مامان پشت سرم میاد بهش چش غره میرم که نیا دنبالم

- تو ماشین بابایی ، خودمو چش نزنم حتما عقب رو صندلی دوس داشتنی خودم میشینم و اصلا واسه جلو اومدن نق نمیزنم . مامان میگه از همین الان معلومه دختر مستقلیه ساینا  (مستقل یعنی چی حالا ؟! ) ... تازه اگه بابایی ال سی دی عقبو روشن کنه و دی وی دی خودمو بزاره ، دیگه دلمم نمیخواد از ماشین پیاده شم  خیلی وقتام رو صندلی خوابم میبره ، اینجوری :

  

 - خیلی خوش خوراک نیستم . نمی دونین مامان جونم چه فیلمایی بازی میکنه تا من غذامو بخورم ! یا باید هزارتا ادا در بیاره ، یا آهنگای مورد علاقمو که ضبط کرده بزاره تا یه کم بخورم ... البته شیر رو دیگه خیلی دوس دارم ... تازه شیشمو خودم دستم میگیرم شیرمو میخورم ؛ حتی تو خواب ... (آخه من خیلی تنبل بودم تو این مورد  ) .

- برنامه خاله شادونه رو خیلی دوس دارم . تو آهنگا هم الان "بری باخ" منصور رو که میشنوم وسط گریه هم که باشم میرقصم ... آها ! رقصمم داره روز بروز بهتر میشه ... من عاشق رقصیدنم !

- مامان بابا وقتی بخوان جایی برن که من نباید برم ؛ میزازنم پیش مامان بزرگ تاجی ، یا پیش عمه ناهید و پردیس جون ... آخه من خیلی دوسشون دارم . تا چند ساعت اگه خیلی طولانی نشه اصلا غریبی نمیکنم به قول شیرازیا

دیگه چی بگم واستون  ؟؟! دیگه فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه . بابایی تنبل ! نشستی اینجا هیچ کمکیم نمیکنیا !!!! بیخیال ، صحبت و تموم میکنم تا با بابایی بریم به وب دوستام سر بزنیم ...

برو که رفتیم ...

[ جمعه 10 تیر1390 ] [ 1:40 ] [ س.شريفي (بابایی) ]
بابایییییییییییییییی !

چرا بد قولی میکنی ، چرا دیر به دیر میای به دوستای خوبم سر میزنی ، چرا دیر آپ میشی ، چرا منو میفرستی جلو عذر بخوام ، چرا منو تو این موقعیت قرار میدی ؟؟ کیه ؟ کیه ؟ کییییییییییه ؟!!

این باباییه :

خواسته جاش عذر خواهی کنم . بابایی کرده دیگه ، ببخشینش شما . قول داده بیاد منو زود آپ کنه و به دوستای گلم سر بزنه .

دوستون دارم ...

[ شنبه 4 تیر1390 ] [ 1:41 ] [ س.شريفي (بابایی) ]

من کلی بزرگ شدم ...

بابایی چقدر تنبلی تو  ! حالا باید اینهمه چیزو یه جا بنویسی ...

(شما ببخشید اگه این پست یه کم طولانی میشه)

 بعد از پست قبلی که بابایی موقع خواب بودن من نوشت ؛ سال تحویل شد . انگار منم متحول شدم مثل سال . آخه خیلی سریع پیشرفت کردم تو کارا . میگین نه بزارین یکی یکی بریم جلو خودتون میبینین :

 ۱- هفته اول عید ، با اومدن عمو مسعودینا و پسر عموهای خوبم از تهرون ؛ جمع پسر عموها و دختر عموها رو تشکیل دادیم و صفاها کردیم . (شیطونی و لج بازیامم بیشتر شدن البته )

(پریسا ، ستایش ، علیرضا ، محمدامین و من)

 

۲- هفته دوم عید جاتون خالی رفتیم مسافرت . این اولین مسافرت خارجی من بود و کلاً دومین مسافرت من . رفتیم آنتالیا . با عمو شهرام شهروان و پریسا خانوم و پریما جون چقدر بهمون خوش گذشت . هتلمون پورتوبلو (۵ستاره) بود و یک هفته هم خوش گذروندیم . اونجا بود که خودم و مامانی و بابایی فهمیدیم که من چقدر دریا رو دوست دارم . چه جبغ و دادایی که نمی زدم وقتی از دریا دورم میکردن ! 

تازه اولین باریم که تونستم رو پاهام بایستم آنتالیا ، توی هتل بود !!!

خلاصه خیلی خوش گذشت . چندتا عکس دیگه هم تو آلبوم عکسا میزاریم (منو بابایی )

 

۳- وقتی برگشتیم سیر تکامل رو سریعتر در پیش گرفتم و البته با شیطونیای بیشتر ! عجب ورجه وورجه میکنم من این روزا ... مثلا یاد گرفتم از مبل بالا برم و بالا و پایین بپرم ... اینجوری :

اینم مراحل سعود از مبل ...

    

 

 

۴- صحبت بسیاره ... اما میرسیم به شگفت انگیزترین کاری که به تازگی یاد گرفتم !!!

من یاد گرفتم راه برم  !!!

من واسه اولین بار خونه عمو شهرام تونستم راه برم ... عمو شهرامم سریعاً با دوربینش شکارم کرد

ایناهاش :

بس که خونه عمو شهرام انرژی مثبت داره ... مرسی عمو شهرام ، مرسی خاله پریسا !

 آره ... خلاصه خیلی بزرگ شدم

 

فقط اینو هم بگم و برم ؛

۵- می دونستین زبونم چقدر دراز شده  نه نه ! خوب نگفتم اینو ... میدونستین چقدر بل بل زبون شدم !!!

یاد گرفتم کلمه ها رو تکرار کنم ... هر چقدرم سخت باشن به زبون خودم تکرارشون میکنم :

مثلاً    الله = اَددِ   و   اکبر = اَهبَر

و کلماتی که روزانه به زبان جاری میکنم :

آب ، شیر ، دَدَر (بیرون) ، مامان ، بابا ، پردیس ، عمه ، اَدو (اَلو) ، به به ، عمّا (حمام) ، کِبّات (کتاب) و ...

ضمناً عکس خودمو که میبینم به خومم میگم : گُل !

مگه نیستم !؟ آخه هرکسی عکسامو میبینه بهم میگه "ساینای گل" . خوب منم اسم خودمو گذاشتم "گل"

 

تا پست بعد که امیدوارم زود باشه  میبوسمتون

[ چهارشنبه 21 اردیبهشت1390 ] [ 18:5 ] [ س.شريفي (بابایی) ]
الان ساعت ۱ صبح یکم فروردین ۹۰ و یا شایدم هنوز نشه بگی یکم فروردینه ...!!! آخه ۱ ساعت و ۵۰ دقیقه دیگه سال تحویل میشه ؟!!! شما آدم بزرگا چرا منو تو این موقعیت قرار میدین ؟!

 

اینم سال ۸۹ ... تموم شد! سال خوبی بود ... من ، یعنی پرنسس ساینا میخوام دومین سال تحویل زندگیمو مشاهده کنم ...

مشاهده کنم ؟؟؟؟؟  اِ ... ! من که الان خوابم !!!!!!!

پس من چجوری دارم تعریف میکنم ؟؟؟ ای بابایی کلک !! تو که نشستی جای من داری مینویسی ؛ بزار من بخوابم دیگه ... خودت بنویس ؛ تحویل سالم بیدارم نکنین لطفا ... از تو رخت خواب هواتونو دارم ... صبح بوس سال تحویلمو هم یادتون نره ... عیدیمو هم بزار لای قرآن بابایی صبح بهم بدیاااااااااااا .  

 

(بابایی) : چشم بابایی ... تو خوابم چقدر فرمایش داره این ورووجک ما .

مثل اینکه باید خودم ادامه بدم .

داره سال تحویل میشه . خانم خوب من و مامان مهربون پرنسس ، سفره هفت سین رو به زیبایی پهن کرده و حال و هوای خونه رو عیدانه کرده تا ساینا از همین کودکی بفهمه چقدر این سنت آریایی ما مهمه و باید اصل و ذات بزرگ و ارزشمند خودشو درک کنه ... اینه سفرمون :

همسرم ! سپاس که همه چیز خوب پیش میره ... ساینا به داشتن مادری چون تو افتخار میکنه ...

از ساینا گفتم ؛ من از پست جشن تولد ساینا تا الان درمورد اون و پیشرفتاشو حال و احوالش چیزی ننوشتم ... چقدر بده بخاطر مشغله دیر به دیر آپ میکنم وب و دیر سر میزنم به وب دوستان .

سیر رشد ساینا و تکامل جسم و حرکات و گفتارش خیلی سریعتر از قبل از یکسالگیش شده ... (ماشاالله)

- الان قد پرنسس ؟ سانتی متر و وزنش ۹کیلو و ۶۰۰گرمه .

- میتونه براحتی با یه تکیه گاه خوب بایسته و تا جایی که تکیه گاه باشه راه بره .

- حرف زدنشو باید ببینین . واسه خودش کلمات و حروفیو میسازه و میگه که ما نمیفهمیم اما من با همون زبون جوابشو میدم ... خیلی حال میکنیم .

- کلمات درست و حسابی که میگه ایناس : "بابا" ، "بابایی" ، "ماما" ، "پر" ، "دیس" (که جمعا باید بشه پردیس که خیلی دوسش داره) ، "نه" ، "دب" (یعنی لب) ، "دَ دَ" ، "به" ، "گل" (که هر وقت عکس خودشو میبینه میگه ؛ چه کلاسی واسه خودش میزاره) ، "دَتیو" (که هنوز نمیدونیم چیه) و هر وقت سرکیف باشه هر کلمه ای رو بگیم واسش تقریبا تا ۷۰درصدش رو تکرار میکنه . مثل دیشب که دستگاه آی پاد من کلمه "اَپل" رو میگفت و ساینا هی تکرار میکرد "اَپِ" .

- وقتی میخواد ببوسه کسیو ، صورتشو کامل میچسبونه به صورتت و فشار میده خودشو... (قربونش برم)

- بهش بگی "موهات کو؟" با دستاش نشون میده .

- شیطونی میکنه درحد تیم ملی ... میریزه و میپاشه و بهم میریزه . کمدا و کشوها اگه زبون داشتن چیا که نمیگفتن .

- دکمه های تعویض کانال روی دستگاه ریسیور ماهواره رو میشناسه و تو حساسترین جای فیلم میره  کانالا رو عوض میکنه .

- هنوز دیوانه وار عاشق لب تاپ منه . جلوی اون که نمیشه با لب تاپ کار کرد .

- گاهی اوقات جملات تا مفهوم خودشو آنچنان با احساس به زبون میاره ، انگار که داره یه ماجرایی رو تعریف میکنه با تموم وجود . حتی با چهرش هم بازی میکنه اون موقع . (ماشاالله)

- و راستی ؛ گوششو سوراخ کردیم حدود ۲۰ روز پیش !!! و الان هنوز گوشوار دکتر تو گوششه . به قول مامانش ، از وقتی گوششو سوراخ کردیم ، خیلی شیطون تر شده .

- و اینکه داره دندون در میاره ... فکر کنم تا دو سه روز دیگه نوکشو ببینیم بالاخره  

 

خلاصه جیگری شده واسه خودش پرنسس من ...

 

داره سال تحویل میشه کم کم . واسه همه دوستان آرزوی سلامتی و سربلندی میکنم .

 

  سال نو شما مبارک  

[ دوشنبه 1 فروردین1390 ] [ 3:20 ] [ س.شريفي (بابایی) ]
خدای من ! خیلی دوست دارم ...

آخه اولین تولدمو خیلی دوس داشتم !

خیلی زیاد ...

اینم اولین کیک تولدم :

          

بزارین اول از عکسای آتلیه بگم که روز تولدم آماده شدن ... با اینکه شب آتلیه خیلی ورج و وورجه کردم و واسه خواب بد عنق شده بودم اما عکسای خیلی قشنگی شدن ... یه دونه عکس بزرگ واسه پذیرایی ، سه تا واسه اتاقم (یکی با بابایی ، یکی با مامان جون و یکیم تکی خودم) و یه دونه رومیزی و چندتا هم توی یه آلبوم خوشکل ...

آتلیه یه دونه آلبوم کوچولو از همه عکسامون هم بهمون هدیه داد . ببینین چقده دوسش دارم :

 

( ادامه مطالب در "ادامه مطلب"  )


ادامه مطلب
[ شنبه 30 بهمن1389 ] [ 12:48 ] [ س.شريفي (بابایی) ]
بابایی : راستش هرچه قدرم ما شیرازیا تنبل و خوش گذرون باشیم ، گاهی اوقات به لطف مسائل سیاسی ، اجباراً باید یه کن فیکون اساسی به کارامون بدیم .

یکیش همین وبلاگ ! گاه بگاه عنایت میکنن سرورای مختلف آپلود فایلها رو بنابه دلائل محکم سیاسی ، نابود میکنن ؛ اونوقت من و شما دربه در دنبال یه سایت و سرور دیگه که قابل اطمینان واسه سیاسیون عزیزمون باشه میگردیم و با کلی خون جگر حوردن ، عکسامونو انتقال میدیم اونجا . خدا نکنه یه تقی به توقی بخوره ! باز همون آشو همون کاسه ... حالا هم که قالبمو نمیدونم زدن ، خوردن ، بردن ... چی ؟!

دست گلشون درد نکنه البته !

 

چند روز که تو ماتم بودم چیکار کنم که چندتا درمیون عکسام پریدن ، حالا دیگه قالبه رو چیکارش کنم !فعلا قالبمون این باشه تا وقت بشه ، یه قالب بدرد بخور و ساده پیدا کنم ... عذر فعلاً !

 

 

بعداْ نوشت : خداروشکر ، هم وقتش جور شد ، هم حوصلش که بتونم قالب وبلاگ پرنسسمو عوض کنم . خدا کنه بپسندین . فقط مونده راست و ریست کردن عکسا ...

همین فردا پس فردا یه پست خوشکل از جشن تولد ساینا با یه عالمه عکس از مجلسش آپ میکنم . خداروشکر خیلی خوش گذشت

[ سه شنبه 26 بهمن1389 ] [ 18:8 ] [ س.شريفي (بابایی) ]

 

!!!!  WOW  !!!!

 

من امروز یکساله شدم

 

 

مثل اینکه بابا و مامان میخوان یه چیزی بگن :

 : ساینا جون بابایی و مامانی ! عسل و خوشکل خونمون ... تولدت مبارک !

 عزیزم تا یکسالت شد ، مامان خیلی زحمت کشید و بابا سختیای زیادی تحمل کرد . اما بدون عزیزم ، خم به ابرو نداریم و هر روز بیشتر از دیروز دوست داریم !

 

تولد یکسالگیت مبارک ، پرنسس من !

 

 

بله !!! و بدین ترتیب من یکسالم شد . ضمنا امشب خونه بابا بزرگ (بابایی بابایی) که همون "آقایی" باشن ، جشن تولد خودمونی داریم و جشن تولد اصلی یه وقت دیگه ... !!!

من که هنوز جشن تولد ندیدم ! یعنی خیلی خوش میگذره ؟؟؟!!!!  

[ چهارشنبه 20 بهمن1389 ] [ 9:0 ] [ س.شريفي (بابایی) ]
درباره وبلاگ

من سايــــــنا شــريفي هستم.
ساعت 8.30 صبح 20/11/88 در بیمارستان اردیبهشت شیراز بدنيا اومدم...
و مي خوام از همين حالا همه چيزو بدونم ...

تازه بابا سبـــحان و مامان نــــادیا رو خییییییییییییییلی دوس دارم ... بوس !



....... ساينــــا : به معنی سیمرغ .......

معانی کامل نام ساینا
امکانات وب

My Pictures
آلبوم عکسهای من

(تاریخ بروز رسانی عکسها : 4 آبان 90)


موزیکهای کودکانه
(لینک از ساینا سعادت)
موضوعات وب




آمار